جمعه 26 شهریور 1389 - نمايش : 2172 نسخه چاپی

  افسانه زن خوب فرمانبر پارسا!

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.آورده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت يك پادشاهى بود كه هفت پسر داشت. اين هفت پسر بزرگ شده بودند و به سن ازدواج رسيده بودند ولى امكان ازدواج نداشتند. چرا؟ از براى اين كه در آن سال ها هيچ كس دختردار نمى شد و در سرتاسر ولايت غربت، محض نمونه، حتى يك دختر كور و كچل هم به هم نمى رسيد. هر قدر جارچيان پادشاه توى شهر و دهات ولايت غربت جار زدند تا هفت تا دختر براى هفت پسر پادشاه پيدا كنند، چيزى پيدا نشد. اين بود كه دست از پا درازتر برگشتند و گفتند:  اعليحضرتا،  نسل دختر در اين ولايت به كلى منقرض گرديده و نيست و نابود شده است. پادشاه كه بسيار افسرده شده بود، جارچى ها را مرخص كرد و نشست به فكر كردن. هى فكر كرد و فكر كرد اما عقلش به جايى قد نداد. اين شد كه دستور داد هر چه سريع تر، مشاورانش بيايند براى جلسه مشورتى. مشاوران آمدند و پادشاه بعد از بيان مشكل نبود دختر در كشور، عواقب ناشى از مجرد ماندن هفت شاهزاده و معطل ماندن چرخه توليد وليعهد و ابتر ماندن سلسله پادشاهى را خاطرنشان كرد و گفت: «حال از شما مى خواهم كه در اين موقعيت سرنوشت ساز فكرهاى  تان را روى هم بريزيد و بگوييد براى حل اين مشكل چه بايد كرد؟» مشاور اول گفت: «حضرت پادشاه خود بر اين نكته واقفند كه بسيارى از كشورها در توليد بخش مهمى از اقلام مصرفى شان عاجزند و در چنين شرايطى به واردات متوسل مى شوند. چنانچه صلاح بدانيد و واردات دختر را آزاد بفرماييد، اين مشكل در سراسر كشور برطرف خواهد شد.»

صداى «احسنت، آفرين، مرحبا» از جانب مشاوران بلند شد و برخى مشاوران عمل گرا خواستار آن شدند كه براى اجرايى شدن هر چه سريع تر طرح، كشورهاى صادركننده و طرف قرارداد سريعاً مشخص شوند. بحث ميان طرفداران واردات دختران سبزه چشم و ابرو مشكى و دوستداران ورود دختران سفيد بلوند چشم آبى داشت بالا مى گرفت كه مشاور دوم كه پيرى جهان  ديده و سرد و گرم روزگار كشيده بود، دستى به ريشش كشيد و گفت: «اى بزرگان و اى برادران، آرام باشيد. پس چه شد آن عزت نفس و خوداتكايى؟ ما كه ترجيح داده  ايم مردم از بى دوايى بميرند و از گرسنگى سنگ به شكم ببندند ولى براى دوا و غذا دست پيش اجنبى دراز نكنيم، حالا براى حوايج نفسانى پيش بيگانگان سرخم كنيم؟» صداى «نوچ نوچ» از مشاوران بلند شد. مشاور سوم گفت: «بله، فرمايشات جناب مشاور دوم متين است ولى بقاى سلطنت هم براى خودش يك امر مهمى است. در صورت عدم موافقت با واردات دختر، زبانم لال زبانم لال، راهى جز اين باقى نمى ماند كه مثل برخى بلاد كفار، ازدواج مردان با يكديگر را به رسميت بشناسيم.» مشاوران «لاحول» گفتند و به مشاور سوم چپ چپ نگاه كردند. مشاور چهارم گفت: «اين حقير كه در جوانى براى كسب علوم و فنون به فرنگستان رفته بودم، در آن جا عجايب و غرايب بسيار ديدم. يكى آن كه در آن جا يك نوع دختران بادكنكى هست كه رجال، آن را خريده، يك عمر با آن زندگانى مى نمايند و از محاسن آن ضعيفه، اين كه نه چيزى مى خورد و نه حرفى مى زند و از براى خودش يك زن خوب فرمانبر پارسايى مى باشد.» مشاوران محض محكم كارى و به جهت انجام مطالعات علمى، نشانى فروشگاه ضعيفه هاى فوق الذكر را هم از مشاور چهارم گرفتند. پادشاه داشت كم كم نااميد مى شد كه مشاور بعدى شروع به صحبت كرد: «اعليحضرتا!» خاقان چين و ماچين، شش تا دختر دارد و به تازگى خبردار شده ام كه هيچ كدام شان هنوز ازدواج نكرده اند. اگر صلاح بدانيد، مى توانيم دختران خاقان را براى شش تا از شاهزاده ها خواستگارى كنيم. براى شاهزاده هفتم هم بعدها فكرى خواهيم كرد.»

مشاوران برهوش و درايت اين مشاور آفرين گفتند و پادشاه دستور داد تا هم وزن او به او طلا و جواهر بدهند. صبح فردا، پادشاه ولايت غربت به همراه شش تن از شاهزاده ها و هيات همراه عازم چين و ماچين شد. آنها رفتند و رفتند و از هفت صحرا و هفت دريا گذشتند تا به چين و ماچين رسيدند. [خوانندگان عزيز و فهيمى كه مسير ميان ولايت غربت و چين و ماچين را طى كرده اند، به خوبى واقفند كه گذشتن از اين هفت صحرا و هفت دريا به اين سادگى ها نيست. در ميانه همين راه هجده تا غول، هفت تا عفريته جادو، پانزده (و بلكه شانزده، درست خاطرم نيست) تا نهنگ آدمخوار، سه تا اژدها (يكى در صحراى دوم و دو تا در صحراى پنجم) و مقدار متنابهى جك و جانور و هيولاهاى ديگر وجود دارد. اما دريغا دريغ كه تنگناى اين ستون، مانع از آن است كه بنده نگارنده، با ذكر دقايق و ظرايف اين سفر پرمخاطره، شما خواننده عزيز را در جريان ريز به ريز حوادث مهيج و پرشور اين افسانه قرار دهد. قدر مسلم آن است كه در حال حاضر، شما خواهيد گفت و بعدها آيندگان خواهند گفت كه: «طفلكى اين بنده نگارنده، مى خواسته بگه، اما نذاشتن بگه.» و همين براى بنده كافى است. تمام شد توضيحات بنده نگارنده.]

بارى وقتى پادشاه ولايت غربت با پسران و هيات همراهش به چين و ماچين رسيدند، يك راست رفتند به كاخ خاقان چين و ماچين و از دخترانش خواستگارى كردند. خاقان چين با تقاضاى آنها موافقت كرد و همان جا براى شش پسر و شش دختر، هفت روز و هفت شب عروسى گرفتند.

بعد از تمام شدن جشن هاى عروسى، پادشاه با پسرها و عروس هايش بار سفر بست و حركت كرد به سوى ولايت غربت. آنها دوباره از هفت دريا و هفت صحرا گذشتند تا رسيدند به پشت دروازه هاى ولايت غربت. وقتى در زدند، دربان آمد بالاى دروازه قلعه و گفت: «به فرمان پادشاه، اجازه ندارم شما را به ولايت راه بدهم.» پادشاه گفت: «كدام پادشاه؟ پادشاه كه منم.» دربان گفت: «شما پادشاه بوديد. اما الان پادشاه پسر كوچك شما است.»

حالا نگو كه وقتى پسر كوچك پادشاه از خواب بيدار شده و ديده كه پدر و برادرانش او را قال گذاشته اند و رفته اند خواستگارى، او هم لجش گرفته و رفته روى تخت نشسته و پادشاه شده. خلاصه، وقتى ديدند اصرار فايده ندارد و در به روى شان باز نمى شود، شش پسر پادشاه برگشتند به چين و ماچين و شدند داماد سرخانه خاقان. پادشاه هم رفت در ولايت جابلقا به بادكنك فروشى!

ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شاهزادگان دو دسته اند: ۱- آنان كه زن مى گيرند. ۲- آنان كه سلطنت مى كنند! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.

نظرات کاربران
 مجتبی
ممنون آقای زرویی نصر آباد یاد گل آقا بخیر انتظار پنج شنبه برای خریدش و اینکه تا غروب همش را می خوندیم و دوباره تا پنجشنبهانتظار می کشیدیم راستی فامیل شما از اسم جابلقا هم سخت تره هم سخت خونده میشه هم آدم سختش بنویسه انشالله ده میلیون میلیارد سال سالم و سرحال باشید و ماندگار
ارسال نظر
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما :